امانت
ریحانه قشنگ من. چقدر زود گذشت و تو بیست روزه شدی. چقدر این روزهای در کنار تو بودن شیرین بود. انقدر شیرین که همه ی سختی های بارداری و زایمان و خستگی ها و بی خوابی های بعدش از یادم رفت. نمی دانم واقعا مادر بودن چه حسی است. ایا همین عشقی است که من به تو دارم و هر شب چندین بار به خاطر تو از خواب بلند می شوم تا فقط نگاهت کنم و مواطبت باشم. یا باید چیزی فراتر از این باشد؟
ریحانه مامان. تو امانت خدا پیش ما هستی. هر وقت به دستها و صورت زیبای کوچیکت نگاه می کنم دلم می لرزد. می ترسم نتوانم از عهده این امانت بر بیایم. می ترسم فردای قیامت به خاطر قصور در تربیت این فرشته پاک و معصوم بازخواست بشوم. می ترسم باغبان خوبی برای این گل نباشم. چقدر امانت داری سخته! سخت! سخت! سخت.
ریحانه. گل زیبای من. مادر عاشق نگاههای معصوم توست. همیشه معصوم بمان.


امانت 